ستاره





Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
: وقتی بزرگ میشی!



وقتی بزرگ می شی ، دیگه خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خونند دست تکون بدی .

وقتی بزرگ میشی ، خجالت می کشی دلت شور بزنه برای جوجه قمری هایی که مادرشون بر نگشته .

فکر می کنی آبروت می ره اگه یه روز مردم - همونهایی که خیلی بزرگ شده اند - دلشوره های قلبت رو ببینند و به تو بخندند .

وقتی بزرگ می شی ، دیگه نمی ترسی که نکنه فردا صبح خورشید نیاد ، حتی دلت نمی خواد پشت کوهها سرک بکشی و خونۀ خورشید رو از نزدیک ببینی .

دیگه دعا نمی کنی برای آسمون که دلش گرفته ، حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکای آسمون رو پاک می کردی .

وقتی بزرگ می شی ، قدت کوتاه میشه ، آسمون بالا می ره و تو دیگه دستت به ابرا نمی رسه و برات مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرا ستاره ها چی بازی می کنند .

اونا اونقدر دورند که تو حتی لبخندشونم نمی بینی و ماه - همبازیه قدیم تو - انقدر کمرنگ میشه که اگه تموم شب رو هم دنبالش بگردی پیداش نمی کنی .

وقتی بزرگ میشی ، دور قلبت سیم خاردار می کشی و در مراسم تدفین درختا شرکت می کنی و فاتحۀ تموم آوازها و پرنده ها رو می خونی و یه روز یادت می افته که تو سالهاست چشمات رو گم کردی و دستات رو در کوچه های کودکی جا گذاشتی .

اون روز دیگه خیلی دیر شده ......

فردای اون روز تو رو به خاک میدند و می گند : " خیلی بزرگ شده بود . "



نوشته شده توسط Azra در روز پنجشنبه 6 تیر ماه سال 1387 ساعت 7:52 PM

 پیوند |  چاپ |  نظرات [0]
       




: وقتی....



وقتی تو نیستی
نه هست های ما چونان که بایدند
نه باید ها
مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را
با بغض می خورم
.
.
عمریست لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره می کنم
باشد برای روز مبادا
اما در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
.
.
آن روز هرچه باشد روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
.
.
اما کسی چه می داند
شاید امروز نیز روز مبادا باشد
.
.
وقتی تو نیستی
نه هست های ما چونان که بایدند
نه باید ها
.
.
هر روز ِ بی تو روز مباداست
آینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند
آینه ها که دعوت دیدارند
دیدارهای کوتاه از پشت هفت دیوار
دیوارهای صاف
دیوارهای شیشه ای شفاف
دیوارهای تو
دیوارهای من
دیوارهای فاصله بسیارند
آه! دیوارهای تو همه آینه اند
آینه های من همه دیوارند


نوشته شده توسط Azra در روز چهارشنبه 22 خرداد ماه سال 1387 ساعت 10:08 PM

 پیوند |  چاپ |  نظرات [2]
       




: چرا اینهمه جلو پامون سنگ میندازید؟



سلام

چرا باید اینهمه ما جوونا عذاب بکشیم؟

سهم ما چیه از این زندگی؟

باهزار امید درس بخون که فردا پس فردا یه لقمه نون داشته باشی...

بعد بیان لطف کنن و برای یه مدرک کاردانی ۶ سال...۶سال...تعیین کنن.

یه سال هم میذارم روش میرم پزشکی میخونم دیگه...رشته های نظری تو عرض ۴ سال مدرک

کارشناسی رو میگیرن..

من و امسال من که فنی اند و توی بهترین سطح و رشته تحصیل کردن باید ۶ سال دیگه معلوم

نیست زنده باشیم یا نه!تازه بشیم فوق دیپلم...

بیخود میکنه اونی که میگه فنی آسونه...

بخدا پدرمون دراومد...نه یه کتاب براش منتشر میشه...(حالا که رشته کامپیوتر معروفترینشه!)

بابا دست مریزاد بخدا...

دیگه جای حرفی باقی نمیمونه جز این که دیگه به ادامه تحصیل توی رشته ات فکر نکنی...

توی سطحی که ما دیپلمش رو گرفتیم خدا میدونه اونقدر سخته ودر عین حال جدیده که الان

اونایی که جدیداً قبول شدن و ورودی ۸۶ بودن دوباره دارن اونا رو میخونن...

قبلتر از این مشکلمون این بود که اونقدر درصدها رو بالا بزنیم که حتما قبول شیم!

اما الان طوری شده که شک کردیم شرکت کنیم یا نه!

چرا باید اینهمه عذاب بکشیم ...دیگه بسه...دردای زندگی کافی نبود...

شما به من بگید به چه امیدی دیگه درس بخونم...

و فقط به شهر خودم فکر کنم....

در حال حاضر مخم داره سوت میکشه...

اونایی که فنی هستید!چه حالی دارید؟بین بد و بدتر کدوم؟



نوشته شده توسط Azra در روز دوشنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 10:21 PM

 پیوند |  چاپ |  نظرات [0]
       




: دیر اومدم...



سلام

سال نوی همگی مبارک...

درسته که دیر اومدم ولی با کلی آرزوی خوب واسه ی همه اومدم...

امسال از پنجمین روز نوروز ۸۷ به شهرهای اصفهان.شیراز.بوشهر.بندر گناوه.اهواز.همدان.رفتیم وازبهترین جاهایی که خوشم اومد:عالی قاپو.باغ ارم.حافظیه.باغ گلها...

حتما اگه راهتون به اینطور جاها خورد از دست ندید...

بعد از اینکه به خوشی سیزده گرام رو بدر کردیم...به خواستگاری برای برادر محترم مشرف شدیم و با یاری خداوند متعال با جواب مثبت راهی منزل شدیم .

وطبق سنت جشنی بر پا شد...خیلی خوش گذشت.جای همتون خالیه خالی...

ان شا ا...به نیکی قسمت همه شما بشه...

توی این پست هدف عرض ارادت و شادباش گفتن عید بود. 



نوشته شده توسط Azra در روز شنبه 17 فروردین ماه سال 1387 ساعت 11:49 AM

 پیوند |  چاپ |  نظرات [3]
       




: تولد وحواس پزتی؟!



سلام

 منو ببخش که دیر اومدم ودیر هم دارم تولد یکسالگی تو رو تبریک میگم..

دیر به اندازه ی یک ماه...

چقدر غریبیم من و تو ...

چقدر غریبانه وتنها دارم تولدت رو جشن میگیرم...

وبلاگم تولدت مبارک.

نمیگم که ان شا ا... (...؟)ساله شی اونم بخاطر این که من میخوام بنویسم..نه،امیدوارم که همون قدر عمر کنی که من به یادت هستم...

توی این مدتی که نبودم خیلی چیزها رو یاد گرفتم و خیلی کارها انجام دادم...

توی یکی از همین روزا بود که با وجود سرمایی که تاعمق وجود آدم نفوذ میکرد قصد کردم که برم بیرون...اونم تنهایی آخه بعضی وقتا که چه عرض کنم خیلی وقتا که احتیاج به فکر کردن دارم دوست دارم تنها باشم .البته اینم بگم که همه اینطورهستند...ولی حتی اگه احتیاجی به فکر کردن نداشته باشم بازم تنها میرم و میام ...البته خیلی باید خوشبین فکر کرد پس اینطور باید استنباط کرد که من همیشه در حال فکر کردن هستم..وقتی که سوار اتوبوس شدم انوقدر توی فکروخیالاتم پرسه میزدم که صدای خانمی که بغل دستم بود من رو از اون حال و هوا خارج کرد...وقتی که ساعت رو از من میپرسید انگاری که کسی هولم کرده باشه توی کوله ام دنبال ساعت میگشتم غافل از اینکه ساعتی در کار نیست ...فورا از روی همراهم ساعت رو بهش گفتم واز اینکه معطل شد معذرتخواهی کردم و گفتم که حواسم جای دیگه ای بود ...

اون خانم لبخندی زد و گفت :این روزها همه حواسشون کجاست؟

سوال جالبی بود این روزها همه حواسشون کجاست؟؟

 

 



نوشته شده توسط Azra در روز یکشنبه 21 بهمن ماه سال 1386 ساعت 6:02 PM

 پیوند |  چاپ |  نظرات [2]
       




: عید واقعی مسلمونا



سلام

یه سلام به  زیبایی عید غدیر خم...

سرم شلوغه فقط اومدم که این عید رو به همه ی مسلمونای دنیا تبریک بگم بخصوص خانم های

سادات و امروز عید واقعیه مسلمونهاست هر کسی هر آرزویی داره بر آورده میشه.اونایی هم که

سعادت داشتن این روز رو روزه گرفتن البته سعادت میشه توی صله ارحام باشه.

خواستم بگم که برای من هم دعا کنید.

امروز بخاطر اتفاقی که دیشب ساعت ۱۰:۲۰  رخ داد خیلی خوشحالم...فکر کنید عیدی که

دوستش داشته باشین هم باشه....چه شود!!!

همیشه باید بخاطر اینهمه زیبایی و شادی که خدا عطا کرده شکرگزارش باشید.

هر جا که هستین خوش بگذره .عیدتون هم مبارک 



نوشته شده توسط Azra در روز شنبه 8 دی ماه سال 1386 ساعت 6:51 PM

 پیوند |  چاپ |  نظرات [1]
       




: عجب صبری خدا دارد(۱)



عجب صبری خدا دارد

 اگر من جای او بودم

که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان

جهان را با همه زیبایی و زشتی

بروی یکدیگر ویرانه میکردم

********

پ.ن:در حال حاضر تو خط شعر هستم و این شعر تو ۹ قسمت آینده تکمیل میشه.

 اگه تا آخر این شعر رو دنبال کنید از این شعر خیلی خوشتون میاد.



نوشته شده توسط Azra در روز سه شنبه 4 دی ماه سال 1386 ساعت 11:56 AM

 پیوند |  چاپ |  نظرات [0]
       




: پندار تو



به پندار تو

جهانم زیباست!

        جامه ام دیباست!

                    دیده ام بیناست!

                               زبانم گویاست!

                                           قفسم هم طلاست!

                                  بر این ارزد که دلم تنهاست؟



نوشته شده توسط Azra در روز دوشنبه 3 دی ماه سال 1386 ساعت 12:01 PM

 پیوند |  چاپ |  نظرات [0]
       




: چقدر؟



چقدر به اینکه دو تا عاشق و دوستدارهای واقعی به هم نمیرسن اعتقاد دارید؟

پس اونایی که با هم زیر یه سقف زندگی میکنن عاشق واقعی نیستن که بهم رسیدن؟

یا اینکه فقط یکیشون دوستدار واقعی بوده ؟

میگن شیرینه دوست داشتن ومخصوصا عشق به نرسیدنه البته به اعتقاد دوست دخترهاودوست

پسرهای امروزی ....تایید این حرف برای کسی که یکی رو دست داشته باشه غیر قابل هضمه مگه

نه؟

امان از این دوست داشتن....

 



نوشته شده توسط Azra در روز چهارشنبه 14 آذر ماه سال 1386 ساعت 11:10 AM

 پیوند |  چاپ |  نظرات [3]
       




: ای کاش



کاش در دهکده عشق فراوانی بود

توی بازار صداقت کمی ارزانی بود

کاش اگر کمی لطف به هم میکردیم

مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود

کاش....



نوشته شده توسط Azra در روز یکشنبه 11 آذر ماه سال 1386 ساعت 11:30 AM

 پیوند |  چاپ |  نظرات [1]
       




: یه سوال!



آدما میدونن و عاشق میشن بعدش هم دوست داشتن؟

یا اینکه ندونسته عاشق....

مگه چقدر دنیا رو میخوان؟؟؟؟

یکی جواب بده....لطفا!



نوشته شده توسط Azra در روز شنبه 10 آذر ماه سال 1386 ساعت 09:46 AM

 پیوند |  چاپ |  نظرات [2]
       




: میخوام برم خواستگاری۲



در پی خواستگارهای زیادی که برادرم داشت و داره دیشب عضوهای اصلی انجمن خانواده ی پدرم به یک مهمانی خودمانی دعوت شدند توی این وسط برای تدارک شام مختصر من تهیه سالاد رو به عهده گرفتم جای همتون خالی چه سالادی شده بود اونم سالاد زیتون به روش زندایی جون...

خلاصه پس از بحث و جدل های فراوان تصمیم گرفته شد که امشب تکلیف خواستگار شماره ۱ رو مشخص کنیم....آخه آخر این هفته خواستگار شماره ۲ نه ببخشید خواستگارشماره ۴ ولی از نظر سماجت به شماره ۲ قراره که از تنکابن تشریف بیارن...

بنده هم در پی اعتراض قلبی تصمیم به خواستگاری دارم ....جاتون خالی امروز رفتیم برای آقامون یه هدیه ناقابل گرفتیم...من که نمی تونستم سوتی بدم بخاطر همین اصرار چندانی توی خرید نکردم...البته این که من به جمع خواستگارهای دختران امروزی بپیوندم دلیل داره هر وقت خواستین بهم بگین تا بهتون بگم...اینم بگم که هر کسی یه عقیده و دلایلی داره که بجای خود محترمه...

خب ادامه بحث که باید از چه کسی خواستگاری کرد برای بعد....البته شاید بعدی که فراموش بشه که اونم دلایلی داره...



نوشته شده توسط Azra در روز دوشنبه 21 آبان ماه سال 1386 ساعت 8:20 PM

 پیوند |  چاپ |  نظرات [0]
       




: میخوام برم خواستگاری



این چند هفته که نبودم جاتون خالی بازم رفته بودم شمال...

از تهران به کرج وبعد چالوس ونمک آبرود،یه شب توی نمک آبرود ویلا گرفتیم وفرداش به گشت و گذار در نمک آبرود گذشت وای که تله کابین چه کیفی داشت ....همه چیز زیر پات بود...خلاصه از نمک آبرود به سمت تنکابن به خونه ی یکی از آشناها رفتیم...اگه بگم چه اتفاقی افتاد باورتون نمیشه...توی این یه شبی که اونجا بودیم دختراون خانواده بدجوری تو نخ داداشم رفته بود آخه داداش جونم خداییش خوشگله...و کلا خونوادگی شبیه هم هستیم ...راستش اون دختره یه برادر داشت ولی منکه حالا حالا به هیچ پسری رو نمیدم خلاصه گذاشتم تو کف بمونه...حتی نگاهشم نکردم اونم دلیل مشخصی داره چون من اونی رو که میخوام دارم...خلاصه با خونواده اونا به جنگلهای زیبای دوهزار رفتیم خیلی با صفا بود ...

خلاصه از اونجا به آستارا وفرداش به اردبیل وبعد به سمت شهرخودمون حرکت کردیم...

دیگه نمیدونم چی باید بگم تا حاضر بشید فقط توی پاییز یا بهار به شمال برید که صد البته من شمال رو توی فصل پاییز و نارنج های تازه دوست دارم....

از اون لحظه ای که از خونه ی اون خانواده خارج شدیم دختره دست بردار نیست...بابای من هم که اینجا نیست وبرای کارش به یه شهر دیگه رفته...تو خونواده ما هیچ خبری نیست عوضش خونه اون خونواده همه حتی برادر دختره که ساکن تهرانه خبر داره...ای وای من که میگم داداشم رو زن نمیدیم...زوره...

از یه طرف دیگه همه ی دخترای فامیل آویزون شدن...

من که میگم زمونه عوض شده یعنی دخترا باید برن خواستگاری و پسرا توی خونه بمونن...

ولی نمیدونم تا کی باید صبر کنم که ریش و سبیل در بیارم وبرم خواستگاری و نازکشی ....

میشه شما بگید؟؟؟



نوشته شده توسط Azra در روز چهارشنبه 16 آبان ماه سال 1386 ساعت 10:39 AM

 پیوند |  چاپ |  نظرات [3]
       




: وبلاگهای باحال رو لینک میزنیم



شروع کردم به لینک زدن وبلاگهایی که دوستشون دارم

حالا یا صاحب وب خبر دار باشه یا نه!!!!

از این که به یه وبلاگی فقط برای تبادل لینک سر بزنم خوشم نمیاد وچندان موافق نیستم...

من همیشه به وبلاگهایی که خوبن سر میزنم حتی اگه گاهی نظر ندم...

دوست دارم کسایی که از وبلاگم بازدید میکنن بخاطر تبادل لینک نباشه...

البته قدم همه ی بازدیدکنندگان به روی چشم ....



نوشته شده توسط Azra در روز شنبه 5 آبان ماه سال 1386 ساعت 5:10 PM

 پیوند |  چاپ |  نظرات [1]
       




: آشیانه عشق



دوتا چیزه که همه رو خوشحال میکنه:اول بدنیا اومدن یه نوزادودوم ازدواج وسروسامون گرفتن آدم....
همیشه پیوند دو عاشق با هم مایه شادی من بوده ....
امروز قراره توی شادیهاشون شریک باشم....
ان شاالله که همیشه خوشبخت وسربلند باشن....
البته به اونایی که مثل این دو عاشق قراره به هم برسن تبریک میگم ...
امیدوارم که خوشبخت بشن....
 امروز خوشحالم...

البته نه به خوشحال زمانی که خودم با اونی که دوستش دارم.....؟؟؟



نوشته شده توسط Azra در روز پنجشنبه 26 مهر ماه سال 1386 ساعت 12:41 PM

 پیوند |  چاپ |  نظرات [0]
       




: حیران تو



گر درتوحیران مانده ام برمن ببخشای

من دوست می دارم که حیران تو باشم

حیران چشمان تو بودن رستگاریست

بگذار تا حیران چشمان تو باشم

 



نوشته شده توسط Azra در روز چهارشنبه 25 مهر ماه سال 1386 ساعت 6:14 PM

 پیوند |  چاپ |  نظرات [0]
       




: حرفی که خیلی قبولش دارم



امام حسن (ع):

بار اندوه روزی را که هنوز نیامده بر روزی که در آن هستی حمل نکن....

 

 



نوشته شده توسط Azra در روز سه شنبه 24 مهر ماه سال 1386 ساعت 7:16 PM

 پیوند |  چاپ |  نظرات [0]
       




: اشتباهی



نمی دانم چرا این گونه هست؟

وقتی نگاه عاشق کسی به توست می بینی

اما،دلت بسته به مهر دیگری است.

بی اعتنا می گذری وعاشقانه به کسی می نگری...

که دلش پیش تو نیست.



نوشته شده توسط Azra در روز دوشنبه 23 مهر ماه سال 1386 ساعت 6:29 PM

 پیوند |  چاپ |  نظرات [1]
       




: فراموشی



۲۳ روز از آغاز سال تحصیلی میگذره....

همه دبیرستان رو بهترین دوران میدونن...

دوست دارم به بهترین دوران که سالهای راهنمایی بود برگردم.....

دوستیهای بی دروغ ....گرچه بچه گانه...

از دوران دبیرستان بیزارم....

همه دروغگو...از دروغگوها متنفرم...

توی این دوران اعتمادم رو نسبت به همه از دست دادم ...اونم بخاطر چیز بی ارزشی به نام دروغ وخیانت

فرزانه....

سمیرا....

….

دیگه با دانشجو شدن همه چیز فراموشتون شد....چرا اینهمه بی وفایی؟؟؟ ....ای روزگار...

چرا همه چیز رو به این زودی فراموش کردین ....بخدا این دنیا ارزش بی وفایی و خیانت رو نداره...

خدا کنه خودتونو فراموش نکنین!!!!

 



نوشته شده توسط Azra در روز دوشنبه 23 مهر ماه سال 1386 ساعت 10:38 AM

 پیوند |  چاپ |  نظرات [0]
       




: دوباره سلام



سلام...

همیشه بهترین کلمه برای شروع هر حرفیه...

راستش خیلی وقته که برای این وبلاگ ودر واقع برای خودم چیزی ننوشتم...تصمیم دارم که قسمت لینک رو کامل کنم چون تابحال وبلاگ خاصی رو لینک نزدم ...درسته من تا به الان بیشتر وبلاگها رو دیدم وبا اینکه هیچ نظری ندم حتما بهشون سر میزنم...تو این وسط تعدادی رو دوست دارم امیدوارم که بتونم این کار رو انجامش بدم...

از ماه رمضون چه خبر؟

امیدوارم که این ماه یه ماه سرشار از برکت برای همه باشه حتی اونایی که روزه نیستن...

این ماه تنها ماهیه که درهای رحمت خدای متعال به روی همه بازه ...یادمون باشه که داریم چه حرفی رو به زبون میاریم ...و اینکه کلا چه کارهایی رو انجام میدیم...

این یه فرصته...همه میتونن ازش خوب استفاده کنن به شرطی که خودشون بخوان....

توی این شبها هم ما رو از دعای خیر خودتون بی نصیب نذارید....

راستش دلم یه سفر حسابی میخواد ....

اونم به حرم آقا علی ابن موسی الرضا(ع)....

یادش بخیر شبی که زیر بارون روبروی حرم آقا امام  رضا(ع) بودم ....اونم بعد از 8 سال...

فکر کنین چه حسی به آدم دست میده؟!

تا عمر دارم اون شب رو فراموش نمیکنم....

دلم واسه اون شب خیلی تنگه....



نوشته شده توسط Azra در روز سه شنبه 10 مهر ماه سال 1386 ساعت 11:51 AM

 پیوند |  چاپ |  نظرات [1]
       






آخرین مطالب

وبلاگ من
  قالب ساز


موضوعات


بایگانی



خانه پیوند



پیوند روز


جستجو

جستجو در وبلاگ


خبرنامه

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری



آمار وبلاگ
کل بازدید ها : 3171