X
تبلیغات
رایتل
























ستاره

‹‹هر شب ستاره‌ای به زمین می‌کشند و باز این آسمان غمزده، غرق ستاره‌هاست.››

بعد از چند ماه سلام

بعد از اون همه سختی فکر می کنم باید کمی هم روی خوش زندگی رو می دیدم.... بعد از دیدن کلی آدم مختلف که اکثرا دنبال منافع شخصی خودشون بودن و کسی به دنبال خودم نبود بالاخره اونی که باید از راه رسید و فقط خودم رو انتخاب کرد نه موقعیت کاری و خانوادگی... ان شاا... همیشه پایداره به امید خدا.

در تاریخ 1395/5/24 در روز میلاد حضرت علی ابن موسی الرضا (ع) عقد من و نادر خونده شد... خیلی دوست داشتم عقدم تو حرم آقا باشه ولی همین که این سعادت رو داشتم روز میلادشون عقدم باشه هم راضیم می کنه.

لحظات خوبی رو با هم داشتیم خدا رو شکر تا به این لحظه... خدایا ازت بابت همه این لحظات ممنونم و میتونم بهت بگم شکرت...

چشمای همسر رو لنز گذاری کردیم یکی تو مورخ 1395/7/24 یکی هم 1395/8/24 خدا رو شکر که الان خوب و سرحاله و حالش خوبه و همین برای من کافیه...

کلی کار هست که باید به انجام برسونیم دوتایی.... به امید خدا میخوام خرید لوازم زندگیمون رو شروع کنم فقط خدا باید کمکمون کنه...

به خودم یادآوری می کنم که همیشه حواسم به حفظ حریم هاو احترامات باشه.... خدایا کمکم کن.

باز هم بخاطر همه لحظات زندگیم ازت ممنونم خدای خوبم.

باز هم برمیگردم...

نوشته شده در جمعه 5 آذر‌ماه سال 1395ساعت 10:29 ق.ظ توسط Azra نظرات (0)

سلام...

فکر می کنم خدا به احترام اینکه در 16 فرودین 1395 مهمان شما بودم عمر دوباره به من بخشید... فکر می کنم که خدا نظر به رئوفی شما کرد و زندگی دوباره بهم بخشید... یاد حرفهای مادرم می افتم که با گریه می گفت یا امام رضا... بچه من هم مثل آهویی که نجاتش دادی... بچمو از تو میخوام... یا امام رضا...

اشک توی چشمام حلقه زد وقتی پدرم برای سلامتی من نذر پابوس خواهر شما کرد...

من فکر می کنم عمر دوباره ای خدا بهم داد از لطف و عنایت شماست... کاش قدر بدونم این لحظات کوتاه عمر رو...

وقتی که احساس می کنی زندگیت به لحظه ای بند شده تازه میفهمی که چقدر این دنیا و مسائلش حقیر و ناچیز بوده که سرش حرص و جوش می خوردی... این حرف رو فقط کسی می فهمه که تو شرایطش قرار بگیره... تو شرایط سختی که داشتم تازه فهمیدم که چقدر فرصتم تو این دنیا کمه...

خدایا... از اینکه بهم فرصت زندگی کردن دادی ازت ممنونم... خدایا شکرت که هنوز بهم فرصت جبران دادی...

بخاطر همه چیز شکر....


نوشته شده در شنبه 8 خرداد‌ماه سال 1395ساعت 11:22 ق.ظ توسط Azra نظرات (0)

برای ازدواج کردن چقدر باید صبر داشت... چقدر درک کردن آدما از همدیگه سخت شده... چقدر همه به دنبال منافع خودشون هستن... چرا باید آدم بین این همه سنت های خودخواهانه گیر کنه فقط به خاطر اینکه بزرگتر خانواده اس و نباید چیزی بهش گفت...چرا کسی مثل مرد سینه سپر نمیکنه برای رفتن به سمت سختی ها که منم بدونم میخواد واقعا زندگی کنه و از جون و دل براش مایه بذارم... برای من سکه و لوازم و... مهم نیست. دنبال اعتمادم... کسی که بهم اعتماد کنه و بهش اعتماد کنم.

خدایا تو خودت بهتر به احوال دلها آگاهی... خودت دریاب... خودت سامان بده به اوضاعم که تنها دارایی ام رو به پیشگاهت به امانت آوردم. دلم!

نوشته شده در جمعه 15 آبان‌ماه سال 1394ساعت 09:13 ب.ظ توسط Azra نظرات (0)


سالروز میلادت ای عشق زیبا و بزرگوار من مبارک...

دلتنگی عجیب و بی قراری دل و اشک  به هنگام دیدن گنبد طلایی و بارگاه ملکوتی شما.... تنها کاری بود که از دستم بر میومد... شما هم دست رد به دل تنگ من نزدین مولای من... خواب دیدم با پای پیاده همونطور که دلم میخواست به پابوس شما می اومدم... قسم به ذات پاک شما که هر وقت دلتنگ پابوسی شما شدم حواستون بوده... و همین آرومم می کنه و مرحم بزرگی برای خستگیهای دنیاییمه...

بعد از یک هفته وقتی که روز منتسب به شما رسید یعنی دیروز لطفی کردین و یادتون به ذهن آدم حقیری مثل من افتاد... و من دوباره از پشت در کاسه گداییم رو به سمتتون دراز کردم... صدای زائران توی حرم بیشتر دلتنگم کرد... بیشتر و بیشتر...  امروز خواب دیدم توی حرمتون هستم و پشت یک دیواری که به حرم شما راه داشت ایستاده بودم و دعا می کردم و بارون زیبایی از آسمون می بارید و به کف دستام که به حالت دعا به سمت حرم شما گرفته بودم می ریخت... از کنار چند در عبور کردم که وقتی می رسیدم درها باز می شد و فقط ضریح زیبای شما بود و من جلوی در حرم به سجده می افتادم... چقدر زیبا بود... آقای من مطمئن هستم که واقعا رضای خدا هستید... واقعا رئوف هستید... این رئوفیت شما حتی شامل حال آدم بدی مثل من هم شده... وای که چقدر رئوف و بزرگوارید... کاش معرفت واقعی شما به دل همه محبان شما الهام بشه... و از اخلاق نیکوی شما الگو برداری کنیم...

مولای من ... کاسه گدایی من پشت در خانه شماست... باز هم کرمی کنید و یاریم کنید... شمایی که دستگیر همیشگی من بودید...


خدایا این حب رو هر روز در دلهای محبانش واقعی تر و خالص تر کن و بیشتر کن... آمیــــــــن...

نوشته شده در پنج‌شنبه 12 شهریور‌ماه سال 1394ساعت 10:03 ب.ظ توسط Azra نظرات (0)

سلام


این وبلاگ ناخواسته و به شکل عجیب و دلی رنگ و بوی مهر به مولا رو گرفته... سال جدید هم از راه رسید. خدا رو شاکرم که من رو در سال گذشته در مسیری قرار داد که خواسته دلم بود... مخصوصا زیارت تحویل سال در حرم مولایم امام رضا (ع)...

خدایا از تو بخاطر این مهمانی زیبا که از ساعت 4/30 روز جمعه تا نیمه شب تحویل سال به ساعت 2/15 و بازگشت به محل اقامت در ساعت 4 ممنونم... بزرگترین هدیه زیبای سال جدید من بود...

آقا دنیای کرامت و معرفت هستن... از خود مولایم هم سپاسگزارم... امیدوارم معرفت و شناختشون رو هم به این حقیر عطا کنن... مولایم دنیایم با مهر شما ارزش پیدا کرده... از شما اجازه میخوام همه اتفاقات زیبای زندگیم در حضور مطهر و شریف شما رقم بخوره... و دعوتنامه خطبه عقد رو از دست شما هدیه بگیرم... ان شاا... مگر میشه که یاد خیابان زیبای منتهی به حرم مطهر نباشم ... مگر میشه که لحظه ای به یاد اذن ورود باب الرضا نیفتم... مگر میشه که لحظه ای به یاد پنجره فولاد نیفتم... مگر میشه لحظه ای بزرگواری و آقایی شما از یادم بره... همیشه در آرزوی پابوسی شما خواهم بود...


مولایم منتظر هدیه شما به بنده حقیر هستم... جسارتم رو ببخشید مولایم ولی آقایی و رضایی و کریمی و بزرگواری و محبت شما من رو به این جسارت واداشت...

نوشته شده در سه‌شنبه 18 فروردین‌ماه سال 1394ساعت 10:40 ب.ظ توسط Azra نظرات (0)

مثل اینکه باید سلام دوباره به وبلاگم بدم.

پس.... سلام وبلاگ عزیزم


وقتی به آخرین نوشته ام برمیگردم می بینم که یه 6 ماهی گذشته و سال باز هم داره تموم میشه... میشینم و یه مرور میکنم سالی که گذشت رو...

بزرگترین و جذابترینش خواسته های قلبی پست شهریور ماهم بود که وقتی دیدم جا خوردم... چون دقیقا به طور ناگهانی و بدون برنامه در مهر ماه 93 قسمت زیارت آقا امام رضا (ع) نصیبم شد.... و من این رو امروز متوجه شدم که دقیقا آقا به خواسته قلبی من توجه داشتند.... و باز هم شرمنده خودشون کردن من رو....

از جهاتی برام خبرهای خوب داشت و از جهتی نه.... خدا رو شکر خبرهای خوبش زیاد بود... موفقیت شغلیم... شرکت تو دوره های روانشناسی.... و رفتن دنبال شناخت اعتقاداتم که مثبت ترین اتفاقات بودند و از این بابت خدا رو شاکرم... اتفاقای تلخ هم باید می بودن برای اینکه اسم تجربه رو روش بتونم بذارم و ازش درس بگیرم و حتی از این بابت هم متشکرم و سپاسگزار خدای خوبم. در طول همه این لحظات حضور گرم و مهربون خدا رو به وضوح حس می کنم. خدایا ازت ممنونم. شکر....

داره یه تحول خوب تو زندگیم رخ میده شکر خدا.... خدایا میخوام امسال همراه خانواده ام لحظه تحویل سال رو در خدمت آقا امام رضا (ع) باشیم. کمک کن انشالا به خدمتشون برسیم....یا مولانا یا علی ابن موسی الرضا (ع) منتظر دعوتنامه شما هستیم که به پابوس شما بیایم.... آقای من .... دستمون رو گرفتین.... به حق امام جواد (ع) محکم تر بگیرید و به راه درست هدایتمون کنید. آقای من.... سرور من.... آفتاب مهربانی ها... از خداوند بخاطر وجود پرنور شما ممنونم.... از خداوند بخاطر حضور شما در زندگیم و دستگیری شما ممنونم.... این عشق و دلتنگی برای شما همیشگیست اگر ما را قابل بدانید....

باز هم از مولایی و آقایی شما ممنونم سرورم...

خدایا این مهر مولا رو تو دلمون بیشتر کن. آمین...

نوشته شده در سه‌شنبه 28 بهمن‌ماه سال 1393ساعت 11:58 ب.ظ توسط Azra نظرات (0)

سلام وبلاگ من. مونس تنهایی های من....


سلام خدای خوبم


حس عجیب دلتنگی حرم آقا وادارم کرد بیام و اینجا بنویسم...


عجیییییییییب دلم برای هوای حرم و حس حضور گرم و پرنور شما تنگ شده آقا...


خیلی تلاشم رو می کنم دست گیر باشم تا دست و پاگیر... سخته آقا... دعای خیری کنین در حقم به حق عزیز زهرا...


بعضی وقتا فکر می کنم که دوست دارم اتفاقی مهمونتون شم... برای یک شروع زیبا... ولی حتی اگر هم نشه خودم میام.


حتی اگر برنامه ای پشتش نباشه...


آقای من... این حس عجیب دلتنگیم تموم نمیشه... شاید نشانه ای بر اینه که به زودی به پابوس شما خواهم آمد...


انشاا... که همینطوره...


به امید دیدار....



نوشته شده در چهارشنبه 5 شهریور‌ماه سال 1393ساعت 12:32 ق.ظ توسط Azra نظرات (0)

سلام ماه شب.... انگار فقط خودت موندی و خدای خودت... همین هم بسه

بعد از چند سال از امشب نفس راحت تر می کشم چون دیگه واقعاً چیزایی که باید رو شیفت دلت گرفتم و حذف کردم. پشیمون نیستم. زمانی پشیمون میشدم که حتی 1 درصد احتمال میدادم ارزشمنده و منطقی. پس همون بهتر که هر چیز اضافی تو زندگیم حذف بشه و جا برای چیزایی که باید باشن باز بشه. این عهد منه و دیگه غیر قابل برگشت. قولم قوله و حرفم حرف!

میدونم با توکل به خدا و اراده و تلاش موفق میشم و به ایده آلم می رسم. کم مونده اون روزها و لحظاتی که شیرینی تلاشم رو بچشم. میدونم خدایا. 

به جلو پیش میرم و توکل می کنم به تو ای ارحم الراحمین! پناهم باش!

نوشته شده در چهارشنبه 14 خرداد‌ماه سال 1393ساعت 12:21 ق.ظ توسط Azra نظرات (0)

سلام


امیدوارم این روزای آخر هیچ چشمی پر از غم و حسرت نباشه... کاش می تونستم به همه ی اونایی که لذت عید رو نمی تونن بچشن کمکی کرده باشم... عید واقعی همه ی ما زمانیه که به جای غم بتونیم لبخندی رو به لب کسی بیاریم...


امروز تاریخ 92/12/27 و فردا 92/12/28 رو مرخصی گرفتم و فردا صبح زود انشالا عازم مشهد هستیم.


دل تو دلم نیست... همین!


من.... سیاهی شب... گنبد طلایی... نگاه عاجزانه... هوای زیبای حرم....


امیدوارم سال جدید سالی پر از خیر و برکت برای همه باشه و تقدیری نیک برای همه رقم خورده باشه... و اینکه روی تصمیمای جدیدمون بمونیم و بهش عمل کنیم مهمتره... امیدوارم همه ارزشهای واقعی رو ملاک زندگیشون قرار بدن این راهی که خیلیامون داریم میریم به بیراهه میره... خودمون باشیم و درست زندگی کنیم.


خدایا لحظه ای مرا به حال خودم وا مگذار! آمین!


عید همگی پیشاپیش مبارک و خجسته!

نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1392ساعت 12:55 ق.ظ توسط Azra نظرات (0)

زمان زیادی از برگشت از زیارت شما نمیگذره... 

 

این بار رفت روز سه شنبه مورخ 29/5/1392 و برگشت مورخ 1/6/1392 بود.  

 

شوق زیارت که شوق وصال بود ولی امان از درد دوری... روزهایی که اونجا بودم به سرعت برق و باد گذشت... 

 

شب ها از هوای حرم و تماشای گنبدت سیر نمیشدم... ذره ذره ی هوای اون لحظات رو با تمام وجودم نفس می کشیدم...  

 

دور از عزیزانم بودم ولی تو بارگاه رئوف ترین امام بودم... مگه میشد دلتنگ باشم... 

 

امان از لحظه جدایی و بغضی که وقت خداحافظی ترکید... این بغض بعد از پرواز و رسیدن به خونه تا شب ادامه داشت... 

 

من سر عهدم با شما هستم آقای من...  وعده ما عصر هر جمعه برای عرض اردات...  

 

میدونم که شما هم به این عهد راضی هستی...  

 

تابستون با تمام سختی هاش برام تموم شد... کلاس های فشرده... امتحانات عملی... تئوری... 

 

 آزمون تهران تو مورخ 25/5/1392.... و بعد از اونهمه خستگی آرامشی شیرین همراه با حس سبک بالی نصیبم شد... 

 

تنها محل امید و پناه دل من بارگاه شماست آقا....  

 

هر جا که هستم باشم هیچ گاه ارادت و علاقه قلبی من به شما ذره ای کم نخواهد شد... 

 

دنیای من در بارگاه شما معنی شده... 

 

برای همه امور از خدا و شما مدد می طلبم... 

 

خداحافظی نکردم... تاب و تحملش رو نداشتم... به امید زیارت هر چه زودتر شما...

نوشته شده در پنج‌شنبه 14 شهریور‌ماه سال 1392ساعت 11:29 ب.ظ توسط Azra نظرات (0)

  1    2    3    4    5    ...    10  >>

Design By : Pichak