: میخوام برم خواستگاری
این چند هفته که نبودم جاتون خالی بازم رفته بودم شمال...
از تهران به کرج وبعد چالوس ونمک آبرود،یه شب توی نمک آبرود ویلا گرفتیم وفرداش به گشت و گذار در نمک آبرود گذشت وای که تله کابین چه کیفی داشت ....همه چیز زیر پات بود...خلاصه از نمک آبرود به سمت تنکابن به خونه ی یکی از آشناها رفتیم...اگه بگم چه اتفاقی افتاد باورتون نمیشه...توی این یه شبی که اونجا بودیم دختراون خانواده بدجوری تو نخ داداشم رفته بود آخه داداش جونم خداییش خوشگله...و کلا خونوادگی شبیه هم هستیم ...راستش اون دختره یه برادر داشت ولی منکه حالا حالا به هیچ پسری رو نمیدم خلاصه گذاشتم تو کف بمونه...حتی نگاهشم نکردم اونم دلیل مشخصی داره چون من اونی رو که میخوام دارم...خلاصه با خونواده اونا به جنگلهای زیبای دوهزار رفتیم خیلی با صفا بود ...
خلاصه از اونجا به آستارا وفرداش به اردبیل وبعد به سمت شهرخودمون حرکت کردیم...
دیگه نمیدونم چی باید بگم تا حاضر بشید فقط توی پاییز یا بهار به شمال برید که صد البته من شمال رو توی فصل پاییز و نارنج های تازه دوست دارم....
از اون لحظه ای که از خونه ی اون خانواده خارج شدیم دختره دست بردار نیست...بابای من هم که اینجا نیست وبرای کارش به یه شهر دیگه رفته...تو خونواده ما هیچ خبری نیست عوضش خونه اون خونواده همه حتی برادر دختره که ساکن تهرانه خبر داره...ای وای من که میگم داداشم رو زن نمیدیم...زوره...
از یه طرف دیگه همه ی دخترای فامیل آویزون شدن...
من که میگم زمونه عوض شده یعنی دخترا باید برن خواستگاری و پسرا توی خونه بمونن...
ولی نمیدونم تا کی باید صبر کنم که ریش و سبیل در بیارم وبرم خواستگاری و نازکشی ....
میشه شما بگید؟؟؟
نوشته شده توسط Azra در روز چهارشنبه 16 آبان ماه سال 1386 ساعت 10:39 AM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[3]
آخرین مطالب
|