ستاره





Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
: میخوام برم خواستگاری۲



در پی خواستگارهای زیادی که برادرم داشت و داره دیشب عضوهای اصلی انجمن خانواده ی پدرم به یک مهمانی خودمانی دعوت شدند توی این وسط برای تدارک شام مختصر من تهیه سالاد رو به عهده گرفتم جای همتون خالی چه سالادی شده بود اونم سالاد زیتون به روش زندایی جون...

خلاصه پس از بحث و جدل های فراوان تصمیم گرفته شد که امشب تکلیف خواستگار شماره ۱ رو مشخص کنیم....آخه آخر این هفته خواستگار شماره ۲ نه ببخشید خواستگارشماره ۴ ولی از نظر سماجت به شماره ۲ قراره که از تنکابن تشریف بیارن...

بنده هم در پی اعتراض قلبی تصمیم به خواستگاری دارم ....جاتون خالی امروز رفتیم برای آقامون یه هدیه ناقابل گرفتیم...من که نمی تونستم سوتی بدم بخاطر همین اصرار چندانی توی خرید نکردم...البته این که من به جمع خواستگارهای دختران امروزی بپیوندم دلیل داره هر وقت خواستین بهم بگین تا بهتون بگم...اینم بگم که هر کسی یه عقیده و دلایلی داره که بجای خود محترمه...

خب ادامه بحث که باید از چه کسی خواستگاری کرد برای بعد....البته شاید بعدی که فراموش بشه که اونم دلایلی داره...



نوشته شده توسط Azra در روز دوشنبه 21 آبان ماه سال 1386 ساعت 8:20 PM

 پیوند |  چاپ |  نظرات [0]
       




: میخوام برم خواستگاری



این چند هفته که نبودم جاتون خالی بازم رفته بودم شمال...

از تهران به کرج وبعد چالوس ونمک آبرود،یه شب توی نمک آبرود ویلا گرفتیم وفرداش به گشت و گذار در نمک آبرود گذشت وای که تله کابین چه کیفی داشت ....همه چیز زیر پات بود...خلاصه از نمک آبرود به سمت تنکابن به خونه ی یکی از آشناها رفتیم...اگه بگم چه اتفاقی افتاد باورتون نمیشه...توی این یه شبی که اونجا بودیم دختراون خانواده بدجوری تو نخ داداشم رفته بود آخه داداش جونم خداییش خوشگله...و کلا خونوادگی شبیه هم هستیم ...راستش اون دختره یه برادر داشت ولی منکه حالا حالا به هیچ پسری رو نمیدم خلاصه گذاشتم تو کف بمونه...حتی نگاهشم نکردم اونم دلیل مشخصی داره چون من اونی رو که میخوام دارم...خلاصه با خونواده اونا به جنگلهای زیبای دوهزار رفتیم خیلی با صفا بود ...

خلاصه از اونجا به آستارا وفرداش به اردبیل وبعد به سمت شهرخودمون حرکت کردیم...

دیگه نمیدونم چی باید بگم تا حاضر بشید فقط توی پاییز یا بهار به شمال برید که صد البته من شمال رو توی فصل پاییز و نارنج های تازه دوست دارم....

از اون لحظه ای که از خونه ی اون خانواده خارج شدیم دختره دست بردار نیست...بابای من هم که اینجا نیست وبرای کارش به یه شهر دیگه رفته...تو خونواده ما هیچ خبری نیست عوضش خونه اون خونواده همه حتی برادر دختره که ساکن تهرانه خبر داره...ای وای من که میگم داداشم رو زن نمیدیم...زوره...

از یه طرف دیگه همه ی دخترای فامیل آویزون شدن...

من که میگم زمونه عوض شده یعنی دخترا باید برن خواستگاری و پسرا توی خونه بمونن...

ولی نمیدونم تا کی باید صبر کنم که ریش و سبیل در بیارم وبرم خواستگاری و نازکشی ....

میشه شما بگید؟؟؟



نوشته شده توسط Azra در روز چهارشنبه 16 آبان ماه سال 1386 ساعت 10:39 AM

 پیوند |  چاپ |  نظرات [3]
       




: وبلاگهای باحال رو لینک میزنیم



شروع کردم به لینک زدن وبلاگهایی که دوستشون دارم

حالا یا صاحب وب خبر دار باشه یا نه!!!!

از این که به یه وبلاگی فقط برای تبادل لینک سر بزنم خوشم نمیاد وچندان موافق نیستم...

من همیشه به وبلاگهایی که خوبن سر میزنم حتی اگه گاهی نظر ندم...

دوست دارم کسایی که از وبلاگم بازدید میکنن بخاطر تبادل لینک نباشه...

البته قدم همه ی بازدیدکنندگان به روی چشم ....



نوشته شده توسط Azra در روز شنبه 5 آبان ماه سال 1386 ساعت 5:10 PM

 پیوند |  چاپ |  نظرات [1]
       






آخرین مطالب

وبلاگ من
  قالب ساز


موضوعات


بایگانی



خانه پیوند



پیوند روز


جستجو

جستجو در وبلاگ


خبرنامه

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری



آمار وبلاگ
کل بازدید ها : 3857