ستاره





خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
: با تو...



نمی دانم ابر سپید و سبکبال وجود تو از کدام افق برخاست ...اما میدانم که خزان بودم بهارم کردی ...دشت بودم باغم کردی ،زمینی بودم آسمانی ام کردی .........

و تو ای پرنده زرین بال من

مگذار دمی بی تو بمانم که بی تو بودن ............

نه نباید از بی تو بودن  کلمه ای بر زبان بیاورم که از با تو بودن .......

شیرین ترین کلمات و روح نواز ترین لحظات را میتوان به تصویر کشید.....

 



نوشته شده توسط Azra در روز یکشنبه 28 مرداد ماه سال 1386 ساعت 5:24 PM

 پیوند |  چاپ |  نظرات [1]
       




: دیوار افقی



همیشه فاصله بوده بین دستای من و تو

با همین تلخی گذشته شب و روزای من و تو

راه دوری بین ما نیست  اما باز اینم زیاده ....

فاصله ی  بین من و تو فقط یه دیوار افقیه ........

میتونی بهم بگی تا کی باید پشت این دیوار منتظر بمونم ؟



نوشته شده توسط Azra در روز دوشنبه 22 مرداد ماه سال 1386 ساعت 8:03 PM

 پیوند |  چاپ |  نظرات [0]
       




: تو...



تو گل رزسفید منی ....

تو تموم معنای زندگیم هستی ....

با تو خزون وجودم بهار میشه ....

تو بهترین صدای زندگیه منی....

تو طپش قلب منی....

تو پروانه زیبای  پیله تنهایی منی....

تو خواب شیرین شب و روز منی ......

تو برام همه کسی تو برام همنفسی .....

تو همه ی  هستی منی....

لحظه ای با من باش ......

تا که قلبم را خانه ات

و

خانه ات را قبله ام سازم



نوشته شده توسط Azra در روز دوشنبه 22 مرداد ماه سال 1386 ساعت 12:43 PM

 پیوند |  چاپ |  نظرات [3]
       




: فرصت کوتاه



میگن شیرینیه عشق و دوست داشتن به انتظارشه.....ولی من دیگه فرصت ندارم

یعنی تا دو ماه دیگه همه چیز تموم میشه....

من به اندازه 11 ماه منتظر شدم ......



نوشته شده توسط Azra در روز جمعه 19 مرداد ماه سال 1386 ساعت 8:37 PM

 پیوند |  چاپ |  نظرات [0]
       




: پرواز



 

در حالی مینویسم که از زیارت حضرت معصومه برگشتم ...از بعد از ظهر ساعت 4 روز جمعه تا صبح ساعت 7 روز یکشنبه...

چه روز عزیزی رو اونجا بودیم ...روز پدر...

روز زیبایی که با زدن نقاره حرم امام رضا(ع) زیباییش دو چندان میشد ...لحظه زیبایی که روبروی ضریح مطهر نشسته بودم و بهترین لحظه رو گذروندم

 .لحظه ای که کاش دوباره تکرار بشه ...



نوشته شده توسط Azra در روز چهارشنبه 10 مرداد ماه سال 1386 ساعت 10:57 AM

 پیوند |  چاپ |  نظرات [0]
       




: باز هم عشق



سلام دوستای خوبم این چند روز که نبودم درگیر امتحانات بودم...امروز یعنی روز یکشنبه روزی بود که من برای امتحان تشریف برده بودم سر جلسه ...اونم چه جلسه ای ...من اصلا امروز امتحان نداشتم و فردا امتحان دارم ...خلاصه جونم براتون بگه که رفتیم و وقتی مسئول امتحانات رو دیدیم گفت :اصلا امروز امتحان ندارید ولی شانس آوردید و میتونید دوباره مرور کنید...من هم تو دلم گفتم کدوم مرور همینطوریش هم که خوندم خودم رو خفه کردم ...خلاصه با کلی ذوق و شوق اومدم که براتون بتایپم ....

 

دیروز روزی بود که من باز هم به یاد عشقم بودم و برای اینکه دل خودم رو خوش کنم فال گرفتم برداشت شما از این فال چیه:

 

صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوشست

وقت گل خوش باد کزوی وقت میخواران خوشست

از صبا هر دم مشام جان ما خوش میشود

آری آری طبیب انفاس هواداران خوشست

ناگشوده گل نقاب آهنگ رحلت ساز کرد

ناله کن بلبل که گلبانگ دل افکاران خوش است

مرغ شبخوان را بشارت باد کاندر راه عشق

دوست را با ناله ی شبهای بیداران خوش است

نیست در بازار عالم خوشدلی ورزانکه هست

شیوه رندی و خوشباشی عیاران خوشست

از زبان سوسن آزاده ام آمد بگوش

کاندر این دیر کهن کار سبکباران خوشست

 

 

میدونید من خیلی سعی کرم که حتی اسمش رو از یاد ببرم آخه من با اون هیچ نوع رابطه ای حتی حرف زدن نداشتم و اصولا از دوستیهای امروزی چندان خوشم نمیاد ولی من هر کاری کردم نتونستم ....دیشب یه فال از یه نوع دیگه گرفتم و اون فال به من میگفت که اون پسره دلش پیش یه دختر دیگست ...همین که خواهرم اینو گفت ...نمیدونم چرا یهویی خیلی ناراحت شدم و در عین حال تو دلم خواستم که اون دختره رو خفه کنم ...آخه عشق من خیلی پاکه و من خدا وکیلی تا حالا با هیچ پسری دوست نبودم و حالا هم که تو زندگی از یکی خوشم میاد و دوستش دارم نمیدونم چیکار کنم ....من برای اینکه به خودم  ارامشی داده باشم دوباره اون فال رو گرفتم و اینبار جابی بهتر از قبل گر فتم..... عده ای برام پیام گذاشته بودند که اون شاید فامیلم هست ...و من در جواب ایشون که لطف کردند و راهنماییم کردن میگم که اون فامیلم نیست ...واقعا خسته شدم ...ولی باز هم تنها کاری که میتونم انجام بدم اینه که صبر کنم و صبر و صبر....میدونید من حتی براش یه نامه نوشتم ولی اون نامه رو بهش ندادم ...چون میترسم ....حتی تو خونه هم به هیچ کس حتی به خواهرم که همه چیز رو صادقانه به من میگه و من رازدار اون هستم ...چیزی نگفتم ...و جالب اینه که وقتی بهش فکر میکنم ...چند نفر عطسه میکنن...من حتی خواستم عشقم رو فقط توی زندگی برای یه نفر نگه دارم...ولی فکر کنم این همون عشق اول و آخر منه ....من هم چون کاری از دستم بر نمیاد یکبار نشستم و براش نوشتم و اون رو مخاطب قرار دادم که :

دیگه برات شعرای عاشقونه نمیگم...دیگه صبح ها سر ساعت هفت بلند نمیشم...دیگه سر قنوت نماز به یادت نیستم...دیگه از خدا نمیخوام که عشق من رو تو دل تو جا بده...دیگه کم کم فراموشت میکنم دیگه...

دیگه ...نمیخوام حرفی بزنم....

این مطلب رو نوشتم و ادامش اینو گفتم که:

عزیز من ...من هنوز اونقدر نامرد نشدم که بخوام بهت بگم که به تو فکر نمیکنم وبا دروغ بهت بگم که هیچ اهمیتی برام نداری ....

چون برام اهمیت دارییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی ......

خب اینم یه مدلشه و میدونم که تا بحال آدمی از نوع من ندیده باشید...

 



نوشته شده توسط Azra در روز چهارشنبه 3 مرداد ماه سال 1386 ساعت 6:42 PM

 پیوند |  چاپ |  نظرات [6]
       




: روح تازه



دو روز دیگه کنکور دارم

ولی حس و استرسش رو ندارم

بعد از اینکه از جلسه کنکور برگشتم

میرم زیارت حضرت معصومه (ع).....

شاید که ....

برام دعا کنین



نوشته شده توسط Azra در روز چهارشنبه 3 مرداد ماه سال 1386 ساعت 5:50 PM

 پیوند |  چاپ |  نظرات [0]
       






آخرین مطالب

وبلاگ من
  قالب ساز


موضوعات


بایگانی



خانه پیوند



پیوند روز


جستجو

جستجو در وبلاگ


خبرنامه

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری



آمار وبلاگ
کل بازدید ها : 3837